تو !
که به اندازه ی همه ی دریاهاست
دوست دارم ات
تو !
که به اندازه ی همه ی کوههاست
دوست دارم ات
تو !
که به اندازه ی همه ی دشت هاست
دوست دارم ات
عشق و ژرفای دریا
عشق و بلندای کوه
عشق و پهنای دشت
تا آب ، بر سنگ خاک من
که رقص ذره های همه ی فرداهاست
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 21:16  توسط دختر تنها
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 21:15  توسط دختر تنها
|
ای معنای انتظار یک لحظه بایست...!
دیوانه شدن بخاطرت کافی نیست...؟
یک جمله بگو:
تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 3:10  توسط دختر تنها
|
+ نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 18:59  توسط دختر تنها
|
سلام به همه ی دوستای گل و دوست داشتنیم
امیدوارم حال همتون خوب باشه...

بچه ها من یه معذرت خواهی به تک تکتون بدهکارم.
بخدا شرمندم معذرت میخوام.
بخدا کامپیوترم ۳ هفته تو تعمیرگاه بود بعدشم خودم یه ۱۰ یا ۱۵ روزی درگیر یه مسئله بودم(که بعضی از دوستان میدونن)
خدا رو شکر مشکلم واسه همیشه حل شد.


عزیزان الان که اومدم میخوام دیگه به موقع آپ کنم.
راستی دست همه ی اون دوستای گل و با معرفتی که تو زمانی که نبودم بهم سر زدن و بازم رو دیوارای این کلبه یادگاری گذاشتن درد نکنه.
قربون مرام و معرفت همتون....


بازم میگم ببخشید....
ممنونم
یا حق...
+ نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 3:24  توسط دختر تنها
|
توی کلاس درس تمام حواسم به دختری بود که کنار دستم نشسته بود.او من رو داداشی صدا می زد.من نمی خواستم داداشش باشم،میخواستم عشقش مال من باشه ولی اون توجه نمی کرد.
یک روز که با دوستاش دعواش شده بود اومد پیش من و گفت: داداشی و زد زیر گریه، من نمی خواستم داداشش باشم میخواستم عشقش مال من باشه ولی اون توجه نمی کرد.
جشن پایان تحصیلی اش بود من رو دعوت کرد.او خوشحال بود و من از خوشحالی او خوشحال بودم.اومد کنار من و گفت: داداشی بفرما.من نمی خواستم داداشش باشم میخواستم عشقش مال من باشه ولی اون توجه نمی کرد.
توی کلیسا روبروی من دختری نشسته بود که زمانی عشقش مال من بود.خودم دیدم که گفت: بله.
بعد اومد کنارم و طوری که اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت: داداشی. نمی خواستم داداشش باشم میخواستم عشقش مال من باشه ولی اون توجه نمی کرد.
الان روبروی من قبر کسی است که زمانی عشقش مال من بود،داشتم گریه می کردم که یکی از دوستاش دفتری به من داد؛ داخل دفتر نوشته شده بود:
«« من نمی خواستم تو داداشی من باشی، میخواستم عشقت مال من باشه ولی تو توجه نمی کردی.»»








+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 21:28  توسط دختر تنها
|
+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 23:37  توسط دختر تنها
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 2:55  توسط دختر تنها
|

معنای زنده بودن من، با تو بودن است.
نزدیک، دور
سیر، گرسنه
رها، اسیر
دلتنگ، شاد
آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا، مباد!
مفهوم مرگ من
در راه سرافرازی تو، در کنار تو
مفهوم زندگی ست.
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن.
بچه ها نضر، اِوا.... 

یعنی نظر یادتون نره.
عزیزا نظر بدین دیگه

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 2:25  توسط دختر تنها
|
دلتنگی هاتو بردار
به روی قلبم بذار
تکیه بده به شونم
تو این مسیر دشوار
اگه منو نمیخوای
حرف دلم رو گوش کن
فقط برای یکبار بعدش خدانگهدار
تنهایی خیلی سخته
وقتی چشام به راهه
وقتی که شب سیاهه
وقتی بدون ماهه
تنهایی خیلی تلخه
وقتی که بی تو هستم
تنها می مونه دستم با این دل شکستم
دلتنگی هام و بردار
پیش خودت نگهدار
هر وقت که تنها شدی
منو به یادت بیار
داری میری نمیخوام
وقت تو رو بگیرم
این حرف آخر من دوست دارم؛می میرم
تنهایی خیلی درده
اگه نیای تو خوابم
وقتی تو اضطرابم
تو هم ندی جوابم
تنهایی خیلی سرده
وقتی پیشم نباشی
آتیشم نباشی بیدار میشم
تنهایی خیلی سردمه

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 2:13  توسط دختر تنها
|
در آخرین لحظه دیدار به چشمانت نگاه کردم و گفتم:
بدان،آسمان قلبم بی تو و با تو بهاریست!
همان لبخندی که تو آن را از من می ربودی،بر لبانت زینت بست؛و به آرامی از من فاصله گرفتی بی هیچ کلامی!
من خاموش به تو نگاه می کردم و در دل با خود گفتم:
ای کاش این قامت نحیف لحظه ای،فقط لحظه ای می اندیشیدکه آسمان بهاری یعنی:
باران،رعدوبرق و طوفان ناگهانی!!!
و این جمله،جمله ای بود:
بدتر از هر خواهش برای ماندن و تمنایی بود برای با او بودن...

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 4:45  توسط دختر تنها
|
+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 4:17  توسط دختر تنها
|
+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 4:13  توسط دختر تنها
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 4:27  توسط دختر تنها
|
كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 4:25  توسط دختر تنها
|
روزي از خیابانی گذر کردم . ديدم روي صندلی نوشته شده بود:
اگه جواني عاشق شد چه کند؟
منم نوشتم: بايد صبر کند .
براي بار دوم که از آنجا رد مي شدم ديدم زير نوشته من کسي
نوشته بود:
اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
منم با بي حوصلگي نوشتم : بميرد بهتر است....
براي بار سوم که از آنجا رد ميشدم انتظار داشتم نوشته اي را بيابم،اما زير
نوشته ام؛ يک جوان مرده يافتم....
+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 4:23  توسط دختر تنها
|
ای دل تنها بسه چشم انتظاری
من موندم و شبهام،شبهای بیقراری
چرا تنهام میذاری،چرا تنهام میذاری
از اون چشات دوباره اومد به یادم
باز اون نگات منو داده به بادم
خدا برس به دادم ، ای خدا برس به دادم

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 3:57  توسط دختر تنها
|
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 17:42  توسط دختر تنها
|
تو این دنیای نامرد
یه دختر نابینایی با یه پسری بود.
این دو همدیگه رو خیلی دوست داشتن.
یه روز دختره خطاب به پسره گفت:
«من تو رو خیلی دوست دارم، و دلم میخواد یه روز ببینمت.»
روز موعود فرا رسید؛
قرار شد چشم های دختره رو عمل کنند.
دختره چشماش رو عمل کرد و بیناییش رو بدست اورد.
رفت تا واسه اولین بار پسره رو ببینه.
وقتی دختره فهمید پسری رو که دوست داشته نابیناست،رهاش کرد و رفت.
وقتی دختره داشت از پسره جدا می شد؛
پسره گفت: برو ولی........
"مواظب چشم های من باش..."
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 17:32  توسط دختر تنها
|
چشمانش پر از اشک بود.
به من نگاه کرد و گفت:برای مدت زیادی از برم می روی!!!
بگو که:دوستت دارم!
به چشمانش خیره شدم، قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم
که،دوستش دارم.
روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود رابه آغوش من انداخت و سرش را بر روی
سینه ام فشرد و گفت: امروز بگو که دوستم داری!
دستهای سفید و بلندش راگرفتم اما باز نگفتم که دوستش دارم.
ماهها گذشت؛ در بستر بیماری افتاد،با چندشاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم، کنار بالینش
نشستم او را نگاه کردم،به من گفت:بگو که دوستم داری!
می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه را از دهانت نشنوم، اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم.
وقتی که حیران آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود ، وحشت زده پارچه را کنار
زدم، تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم!
فریاد زدم:
بخدا دوستت دارم اما...........
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 17:23  توسط دختر تنها
|
بر گردنت صلیبی بیاویز
تا همگان بدانند قلب تو آرامگاه من است....
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 16:17  توسط دختر تنها
|
+ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 17:37  توسط دختر تنها
|
سلام دوستای خوبم ،حالتون خوبه
بچه ها از همگی بابت دیر کرد معذرت میخوام ؛مشکلاتی واسم پیش اومده بود که نمیتونستم آپ کنم ،تازه کامپیوترم هم تا 1 ماهی تو تعمیرگاه بود......
خلاصه ما رو به بزرگی خودتون ببخشید.
حالا که اومدم میخوام جبران کنم ،کلی مطلب اوردم که امیدوارم خوشتون بیاد.
توجه:یه تغییراتی تو وبلاگ دادم که خدا کنه بتونه رضایت شما رو جلب کنه.
خیلی دوستون دارم
***راستی نظر یادتون نره ها***
+ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 17:29  توسط دختر تنها
رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم
قصد این قوم فریب است بیا برگردیم
یک نفر بود در این شهر که ما دل به نگاهش دادیم
خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم
+ نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 5:44  توسط دختر تنها
|
+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 12:58  توسط دختر تنها
|
عشق شايد تنها جايزه ي اين روزگار نامهربان است كه براي بردنش نيازي به پارتي نيست !! برايش مهم
نيست كه تو "شاهي يا گدا" ! مردي يا زن ! هر چه كه هستي ، باش ! فقط تنها شرطش اين است كه ارزش آن را بشناسي و حرمتش را نگه داري.
........................................................................................................
شبی از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ی گل هاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جست وجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهاييم روييدند با حسرت جدا كردم.
........................................................................................................
تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
........................................................................................................
زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد، باوفاترين دوست به مرور زمان بيوفا شد، اين پرپر شدن از گل نيت و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است.
............................................................................................................
عشق يعني خاطرات بي غبار/ دفتري از شعر و از عطر بهار/ عشق يعني يك تمنا يك نياز/ زمزمه از عاشقي با سوز و ساز/ عشق يعني چشم خيس مست او/ زير باران دست تو در دستان او
...........................................................................................................
نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدامي کنی
..............................................................................................................
غربت را نبايد در الفباي شهر غريب جستجو کرد
همين که عزيزت نگاهش را به ديگري فروخت تو غريبي
.............................................................................................................
غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم
........................................................................................
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان. قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن ... اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم به او بگويند ... دوستش دارم
.............................................................................................................
درجواني غصه خوردم هيچ کس يادم نکرد درقفس ماندم ولي صياد آزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگي سيرم کرد آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد
...............................................................................................................
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه وقتی دلت خواست از قصه بشکنی به یاد بیار کسی رو که توی دلت کلبه ساخت.
...............................................................................................................
دوست دارم تورانظاره کنم ، زیرپایت پراز ستاره کنم ، گربپرسند نازنینت کیست ؟دوست دارم به تو اشاره کنم .
................................................................................................................
وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني.
...................................................................................................................
می خواستم به من عادت کنی من به تو عادت کردم می خواستم عاشقم نباشی من عاشقت شدم می خواستم برات مثل بقیه باشه تو برام از همه مهم تر شدی می خواستم همیشه بهم خوبی کنی من به تو بدی کردم می خواستم بری دنبال زندگیت اما تو همه ی زندگیم شدی.
.....................................................................................................................


بچه ها نظر بدین


+ نوشته شده در جمعه 30 آذر1386ساعت 2:12  توسط دختر تنها
|
تنها٬
غمگین٬
نشسته با ماه.
در خلوت ساکت شبانگاه.
اشکی به رخم دوید ناگاه.
روی تو شکفت در سرشکم.
دیدم که هنوز عاشقم ،آه....

+ نوشته شده در جمعه 30 آذر1386ساعت 1:36  توسط دختر تنها
|